تبلیغات
به روز ترین اخبار ؛ اطلاعات و اجراهای تعزیه و مداحی و مرثیه سرایی و فیلمبرداری را با تعزیه سرای72تن تجربه کنید +++ با ما به روز باشید


 

مجلس تعزیه پادشاهی حضرت یوسف

یعقوب:
بارالها بنگر حال من نالان را
می‌زند طعنه سرشک بصرم طوفان را
جگرم خون شد مردم ز فراق یوسف
نیست پایان مگر این محنت بی‌پایان را
بارالها برسان در بر من یوسف من
یا بگو قبض کند قابض روحم جان را

یهودا:
ای پدر چند بسوزی جگر بریان را
ناله‌ات کرده کباب ایندل فرزندان را
پسرانت همه از خانه فراری شده‌اند
کرده‌ای سیر ز جان مرد و زن کنعان را
خاک یوسف نرساند بتو باد ای بابا
آتش آهت اگر شعله زند کیوان را

یعقوب:
ای یهودا باب تو بسیار دل افسرده است
دست من بر دامنت کی یوسف من مرده است

یهودا:
گر که یوسف مرده باشد زندگی دارد چه سود
می‌کشم آهی و جان را می‌کنم تسلیم زود
این یامین همره دنیا بیا با چشم تر
دست من را گیر در بیت‌الحزانم تو ببر
ای نور دو چشمان ترم ای یوسف
کردی چو کمان تو کمرم ای یوسف

ابن یامین:
رحم کن بر باب محزون فکارم ای خدا
ناله او می‌برد از دل قرارم ای خدا
دست خود را ده به دنیا [،] تکیه کن بابا بمن
تا به چشم تر بریمت جانب بیت‌الحزن

یعقوب:
کجایی یاورم یوسف
ببین چشم ترم یوسف
مرا نیک اخترم یوسف
ز هجرت مضطرم یوسف
امان یوسف فغان یوسف
ببین قدم کمان یوسف

ابن یامین:
برادر جان در این وادی
ندیدی عشرت [و] شادی
کدامین چه بیفتادی
به دل داغم تو بنهادی
امان یوسف فغان یوسف
ببین اشکم روان یوسف

یعقوب:
پدر جان در ملال هستم
ببین افسرده حال هستم
ز هجرت در خیال هستم
ز غم بشکسته حال هستم
امان یوسف فغان یوسف
ببین قدم کمان یوسف

ابن یامین:
کجایی ای برادر جان
ز هجرت من شوم گریان
زنم بر سر شوم بی‌جان
امان یوسف فغان یوسف
ببین اشکم روان یوسف

جبرئیل:
السلام ای رهنمای خلق شیخ‌انبیاء
ای خدنگ امتحان را گشته آماج بلا
با تو دارم یک سوال از جانب رب مجید
کرده یوسف را که ایجاد [،] که او را آفرید

یعقوب:
مر علیک ای گشته بر وحی الهی پاسبان
جبرئیلا گوئیا هست این سوال امتحان
آفرینش را خداوند است باعث [،] خلق اوست
بنده را خالق نماید خلق [،] هر جودی از اوست

جبرئیل:
کرده یوسف را اگر ایجاد حی ذوالجلال
پس چرا هستی تو از هجران او افسرده حال
بنده را خالق نماید خلق [،] روزی می‌دهد
خواهد او را می‌گذارد خواهد او را می‌کشد
یا زده فرزند داری نیست یک یوسف ترا
می‌نمائی ناله و بس شکوه داری از خدا

یعقوب:
جبرئیلا گریه‌ام از شکوه معبود نیست
گر بگریم من شکایت کردنم مقصود نیست
لحظه‌لحظه بیشتر می‌آید اندر خاطرم
هرچه می‌خواهم که نامش را من از خاطر برم
چاره‌ای نیست می‌سوزد دل سوزان من
ناله درمان شود بر درد بی‌درمان من

جبرئیل:
مکن زیاده از این آه و ناله‌ای محزون
پیام داده خداوند قادر بی‌چون
که من غیورم راضی نیم که غیر مرا
کنی تو یاد و نمایی بنام او سودا
تو نام یوسف اگر آوری دگر به زبان
رسالت از تو بگیرد خدای عالمیان

یعقوب:
بچشم تابع امر خدایم ای جبرئیل
نمی‌کشم بخدا سر زامر رب جلیل
دلم قرار نمی‌گیرد ای خدا چه کنم
شده است درد من زار بی‌دوا چه کنم
زبان نیست مرخص که نام او ببرم
به پیش دیده نباشد که روی او نگرم
کنم برهنه سر از گوش افکنم سرپوش
که بلکه کس ببرد نامش آیدم در گوش

ابن یامین:
کجایی یوسف ای آرام جانم

دنیا:
کجایی یوسف ای روح روانم

ابن یامین:
تو رفتی ای برادر جان ز دستم

دنیا:
ببین در آتش هجرت نشستم

ابن یامین:
نظر کن باب زارم دلفکار است

دنیا:
ببین بابم برایت بی‌قرار است

ابن یامین:
بیا یوسف پدر پیر است و دلگیر

دنیا:
ز هجرانت پدر گشته زمین گیر

جبرئیل:
از من سلام بر تو ایا شیخ محترم
آورده‌ام پیام برایت زداورم
کز استماع نام پسر گوش را ببند
گفتم که من غیورم و من رشک می‌برم
راضی نمی‌شوم شنوم نام غیر را
کاری مکن که سوی تو من باز ننگرم

یعقوب:
جبرئیلا منت از حق می‌کشم
هر چه فرموده است بر آن دلخوشم
آه ای یاران که دردم تازه شد
غم فراوان درد بی‌اندازه شد
ای خدا شد بی‌ثمر نخل امید
آه واویلا که چشمم شد سفید
ابن یامین خاک کن بابا به سر
چشم‌های من نمی‌بینند دیگر

ابن یامین:
آه از این حرف که حالم شد خراب
از غم یوسف دل من شد کباب
ای پدر بردار سر ای دلفکار
تا به چشمت بنگرم با حال زار
آه یاران روز من شد شام تار
دیده‌هایش هر دو آورده غبار
ای یهودا خاک کن از غم به سر
گشته کور از فرقت یوسف پدر

یهودا:
ابن یامین ز دلم بردی قرار
صبح امیدم نمودی شام تار
ای پدر از خاک ره بردار سر
تا بچشمت بنگرم جان پدر
گفتم ای بابا مریز از چشم آب
خانه ما ز آب چشمت شد خراب

یعقوب:
تو مگو که ز تقصیر آب دیده نبود
قرار در دل سوزان داغدیده نبود
اجازه نیست که نامش بیاورم به زبان
نموده منع که تا نشنوم من از دگران
از این قضیه که بسیار شاکرم الحال
ز چشم کورم از گوش کر زبانم لال

دنیا:
ای مرا روح روان ای یوسف
ای مرا قوت جان ای یوسف
بابم از هجر تو بین کور شده
خواهرت بین چه رنجور شده

جبرئیل:
سلام من به تو ای برهمه الم غرقاب
رسانده است سلامت مهمین داراب
مرخصی بگریی ز دوری فرزند
مرخصی که کنی گریه‌ای سعادتمند
مرخصی که به یوسف کنی تو شیون شین
به شرط آنکه کنی گریه بر امام حسین

یعقوب:
خبر دهنده ز سر نهان سلام علیک
مبشر همه پیغمبران سلام علیک
حسین که باشد از گریه‌اش چه مقصود است
چرا که نام گرامش به دل غم افزودست

جبرئیل:
هست آن حسین امام بر همه جمع کائنات
این خلق را از آتش دوزخ دهد نجات
در روز حشر آن پسر دست گردگار
باشد حسین شفیع گروه گناهکار

یعقوب:
شرح احوال حسین را کن بیان

جبرئیل:
آه از بی‌یاری او الامان

یعقوب:
مر حسین از یوسف من بهتر است

جبرئیل:
صد چو یوسف بر جنابش چاکر است

یعقوب:
مر چو یوسف از پدر گردد جدا

جبرئیل:
این مگو یوسف کجا و آن کجا

یعقوب:
هست اولاد که آن دارای دین

جبرئیل:
باشد از نسل امیرالمومنین

یعقوب:
باب والایش که باشد آن جناب

جبرئیل:
باب او مولای عالم بوتراب

یعقوب:
کیست جدش آن شه عالی پناه

جبرئیل:
جد آن شاه هست فخر انبیاء

یعقوب:
مادر او کیست برگو از نسب

جبرئیل:
مادر او دختر شاه عرب

یعقوب:
گو چه آید بر سرش حق خدا

جبرئیل:
می‌شود در کربلا او سر جدا

یعقوب:
می‌شود از جور که او ناامید

جبرئیل:
می‌شود او کشته از حکم یزید

یعقوب:
قاتلش برگو که باشد از جفا

جبرئیل:
شمر نامی باشد از لعن خدا

یعقوب:
روز محشر بر که گردد غمگسار

جبرئیل:
هر که گرید بر عزایش زار زار

یعقوب:
لعنت حق بر یزید بی‌حیا

جبرئیل:
ناامید از رحمتش سازد خدا

یعقوب:
بزرگوار خدایا به آن شهید غریب
که غربتش ز دلم برده است صبر و شکیب
به حق خون حسین آن امام هر دو جهان
مرا تو زود به فرزند خویش برسان

یوسف:
شکر تو ای کریم هزاران هزار شکر
بر قدرت و بزرگی‌ات ای کردگار شکر
بردی ز قعر چاه مرا بر فراز تخت
کردی به شهر مصر مرا شهریار شکر
گه سازی‌ام عزیز گهی سازی‌ام ذلیل
زان اعتبار شکر بر این اقتدار شکر
هر چند دورم از پدر [و] اقربای خویش
هستم به فضل رحمتت ای کردگار شکر
یا رب مرا تو بر پدر مهربان رسان
تا جان کنم نثار[،] کنم بی‌شمار شکر

وزیر یوسف:
ای پادشاه عالم و ای تاجدار مصر
بنگر به اهل مصر تو ای شهریار مصر
بنگر فغان و ناله الجوع ای امیر
باشد بلند از در و دیوار [دیار] مصر
فکری نما که می‌رود از دست ملک و مال
تا تیره‌تر نگشته از این روزگار مصر

یوسف:
آگاهم ای وزیر سراسر ز کار مصر
رحمی به اهل مصر کند کردگار مصر
بشتاب و درگشا ز انبار [،] کن ندا
در کوچه و محله و هم در کنار مصر
امروز هر که مشتری گندم است و جو
رو آورند به محضر انباردار مصر
هر کس که سیم و زر دهد از شاه و از گدا
بارش گرفته می‌شود ز انباردار مصر
هر کس فقیر است و دهد خط بندگی
از خویشتن برای خداوندگار مصر
تا جیره‌اش حواله کنم چاکران دهند
هر روز از قرار مدار دیار مصر

وزیر یوسف:
ای اهل مصر حکم شد از شهریار مصر
گویم چه حکم گشته به اهل دیار مصر
هر کس که سیم و زر دهد از شاه و گدا
بارش گرفته غله ز انباردار مصر
هر کس فقیر هست دهد خط بندگی
از خویشتن برای خداوندگار مصر
تا جیره‌اش حواله کنم چاکران دهند
هر روز از قرار و مدار دیار مصر
بی‌خبر هستی تو چند روزی ز یاران ای پدر
همچو شمع مشگ بو سوزی زه هجران ای پدر
فکر فرزندان خود کن می‌روند بابا ز دست
خشکسالی کرده مرد من را پریشان ای پدر
هیچ میدانی که قحط افتاده از کنعان به مصر
تا که مشکل‌تر نگشته چاره‌ای کن ای پدر

یعقوب:
زین خبر بالله توانم رفت از جان ای پسر
اشگ چشمم ساختی چون رشگ عمان ای پسر
من چه سازم دست تنگ‌ست ای مرا نور دو عین
قحطی افتاده میان شهر کنعان ای پسر
این شنیدستم که اندر مصر سلطانی بود
رفته است آوازه عدلش به کیوان ای پسر
دارد انبار فراوان آن شه اندر شهر مصر
دستگیری می‌نماید بر فقیران ای پسر
توشه بردارید راه مصر را گیرید پیش
مشکل ما می‌شود در مصر آسان ای پسر

یهودا:
سخت مشکل بود این کار فقیران نبود
ای پدر رفتن مصر اینقدر آسان نبود
چه متاعی عوض قیمت گندم ببرم
از جناب تو که پوشیده و پنهان نبود

یعقوب:
ای پسر تاب و توان بر دل سوزان نبود
به زر و سیم جهان چشم کریمان نبود
کشک و پشم‌ست متاع فقیران به جهان
ببر از هر دو که این ننگ فقیران نبود

یهودا:
ای برادرهای دانیم بیایید از وفا
حکم والای پدر گردیده صادر بر شما
توشه برداریم و راه مصر را گیریم پیش
غله بستانیم از بهر معاش اهل خویش
زین طرف بار شترها را بگیرید از متاع
پشم و کشک از بهر تحفه از برای انتفاع
توشه بردارید و بنشینید بر جمازها
الرحیل ای همرهان آرید اینک روبه‌راه

یوسف:
ای مرا گشته ز جان محرم اسرار وزیر
مطلبی هست کنون گوش به من دار وزیر
هر غریبی که زهر کشوری آید در مصر
آنکه هست گندم و جو را خریدار وزیر
کن سوال از نسب و نام متاعش بگشا
هر چه گوید خبر اندر بر من آر وزیر

وزیر یوسف:
خسروا امر تو جاری‌ست به مجرای قلم
عوض پابنهم سر به رهت جای قدم
کرده‌ای در خط تسلیم تو چون کل جهان
حسب‌الامر به انبار روم از احسان

یهودا:
همرهان شهر عظیمی است مرا آید نظر
به یقین مصر بود نیست چنین شهر درگ
شده نزدیک نمائید به رفتن تعجیل
آه و صد آه که خواریم و فقیریم و ذلیل

وزیر:
ای جوانان از چه کشور اندر اینجا آمدید
باز گوئید از چه رو در کشور ما آمدید
نامتان با من بگوئید یک یک از راه وفا
تا نمایم عرض من اندر حضور پادشاه

یهودا:
ای جوان ماهر و این سرو قد شمعون بود
من یهودا هستم اسرائیل این محزون بود
این بود اعوان و روبیل آن بود لاوی دیگر
سوی مصر از شهر کنعان کرده‌ایم اینجا گذر

وزیر یوسف:
چیست در بار شما باز بگوئیدم راست
تا کنم عرض من اندر بر شاه بی‌کم [او] کاست

یهودا:
نیست لازم که بدانی چه متاعی داریم
پرده از سر نهان بهر چه ما برداریم
نیست لازم که کسی را ز کسی را داند
هر که گندم بدهد وجه ز ما بستاند

وزیر یوسف:
خویش را زیرک طرار در این ملک مگیر
نتوانی که بپیچی تو سر از حکم امیر
این متاعی‌ست که از دیده نهان می‌دارید
آری از گفتن او جمله خجالت دارید

یهودا:
فاش گوئیم که چنین مضطر و نالان شده‌ایم
ما چه گوئیم چنین مفلس و حیران شده‌ایم

وزیر یوسف:
روم به نزد شه گویم من عین واقعه را
که تا چه حکم نماید امیر ز بهر شما
امیر آمده‌اند نه جوان کنعانی
به قد چه سرو و به رخ آفتاب نورانی
یکی بنام بود اعون دیگری روئیل
یکی بنام یهودا و دیگر اسرائیل
متاع شان بود از کشک و پشم و دست تهی
ز جوع گشته کمان قد چه سر و سهی
اگر چه با ادب و ماه منظرند ایشان

یوسف:
از این خبر ز دلم رفت صبر و طاقت و هوش
بگیر دست مرا تا نگشته‌ام مدهوش
گرسنه مانده به کنعان قبیله یعقوب
مرا رعایت بابای خود بود مطلوب
چگونه بر سر خود من نهم ز شاهی تاج
برادران من آیند مفلس و محتاج

وزیر یوسف:
این چه احوال‌ست گردیدی تو غمناک این امیر
تاج شاهی را فکندی بر سر خاک ای امیر
این [چه] احوالیست شاها عرض من می‌دار گوش
از چه هر دم می‌روی از هوش می‌آیی به هوش

یوسف:
راز پنهانی‌ست گویم در پنهان ای وزیر
سر شاهان را بباید کرد کتمان ای وزیر
آن جوانانی که گفتی هر یکی جان من‌اند
آن برادرهای نالان پریشان من‌اند
در بدر از شهر کنعانم به هامون ساختند
سرنگونم در میان چاه تار انداختند
نیست طاقت بر تو گویم تا چه بر من کرده‌اند
من خجالت می‌کشم گویم چه بر من کرده‌اند

وزیر یوسف:
مگو امیر که اینها برادران منند
به پیش خلق بفرما که دشمنان منند
رواست آنکه از این راز پرده‌برداری
کشی به حلقه زنجیرشان به صدخواری

یوسف:
مگو وزیر که آنها برادران من‌اند
قسم به ذات خدا قوت روان من‌اند
کن خیال که آنها حقیر در نظرند
بدان که جملگی از جان من عزیزترند
هر آنچه بر سرم آمد ز جانب خود بود
قضا به کودکی‌ام از پدر جدا نمود
برو بیار تو اندر حضورم ایشان را
کنم سوال من احوال باب نالان را

وزیر یوسف:
ایا جماعت کنعانیان ز خرد و کبار
روان شوید به نزد امیر عرش وقار

یهودا:
سلام ما به شما پادشاه عالمیان
غلام درگه تو صد چه قیصر[و] خاقان
دو چشم دشمن تو کور باد در دنیا
که ظل مرحمتت باد بر سر فقرا

یوسف:
علیک من بشما ای گروه جاسوسان
عجیب زمین ادب را به عجز می‌بوسید
گمانم آنکه ز سلطان شام جاسوسید
کنم به کنده و زنجیرتان چنان محبوس
که بعد از این نشوید برای کس جاسوس

یهودا:
درگذر از ما پیغمبر زادگانیم ای امیر
باب ما یعقوب باشد ای امیر بی‌نظیر
نیست جاسوسی [و] غمازی به دوران کار ما
این سخن بر ما مگو ای خسرو از بهر خدا

یوسف:
گر شما اولاد یعقوبید می‌گوئید راست
چند فرزند دگر یعقوب را غیر از شماست

یهودا:
بود ای شاها دو تا دیگر برادر غیر ما
گرگ در طفلی یکی را خورد شاها از جفا
آن یکی دیگر به کنعان نزد بابایش بود
یادگار یوسف و بر جای غم‌هایش بود

یوسف:
بدگمان کردی مرا از دروغت بیشتر
گرگ بر فرزند پیغمبر نمی‌یابد ظفر
می‌نویسم در کنعان به شیخ انبیاء
تا شود معلوم بر من صدق [و] کذب مدعاء

یهودا:
بدار دست ز ما ای امیر برای خدا
خدا گواست که پاکیم ما بسان طلا
اگر گواه بخواهی ز باب ما یعقوب
بیاوریم ز کنعان به خدمتت مکتوب

یوسف:
شریک من نکنم خویش را به خون کسان
ولی کتاب نگردد برای من برهان
یکی میان شمارهن در برم باشد
کزین مقدمه آسوده خاطرم باشد
بیاورید شما آن برادران دگر
اگر که داد شهادت که صدق بود خبر
دهم عطای شما را زیاده از تقریر
سخن بس است بیا ای وزیر با تدبیر
مراست یک سخنی با تو از اهل مصر نهان

وزیر یوسف:
بگو امر سر و جان من فدای شما
به غیر ما نبود کس به خانه غیر خدا

یوسف:
وزیر دیده‌ام از این قضیه جیحون شد
دلم برای پدر با برادران خون شد
برو بگیر تو بار برادران مرا
مکن شکسته دل نور دیدگان مرا
مباد آنکه ز ایشان متاع بستانید
زیاده از همگان بارشان شما گیرید

وزیر یوسف:
جان می‌دهم به حکم تو ای شاه سرفراز
از آنکه کرده‌ای تو مرا محرمان راز
کنعانیان شدید شما صاحب آبرو
آرید ظرف خویش کنم غله اندرو
اما به جان پادشه ما دعا کنید
بار شما گرفته شد این دم برون روید

یوسف:
اندر این جمع جوانیست که شمعون نام است
قامتش سرو و به رخ عارض او گلفام است
نگذارید رود در گرو ما بود این
تا که آرید به برم شاهد خود بن‌یامین

شمعون:
دست من را ز برای چه گرفتن زینهار
نتوانم کنم از ممکلت مصر فرار
ای یهودا تو ببر عرض مرا ترد پدر
گو که دلگیر مبادا شود از بهر پسر

یهودا:
غم مخور جان برادر که به توفیق‌الله
چهار منزل یکی می‌رویم انشاءالله
حاضران بار ببندید که وقت رحیل
راه دور است به رفتن بنمائید تعجیل

یعقوب:
بارالها نرسید از پسرانم خبری
غم اطفال فکنده است به جانم شرری
بارالها به حق آه دلم یاالله
طفل‌هایم تو نگهدار ز آفات و بلا

یهودا:
یاوران مژده رسیدیم به شهر کنعان
حال گردید پیاده همگی از شتران
روی در محضر بابا بنهید از احسان
السلام ای تو گرفتار بلند هجران

یعقوب:
مر علیک ای پسران خلف من ز وفا
یک به یک آئید برم بوسه زنم روی شما
بوی شمعون به مشامم نرسد ای بابا
چه بلا بر سر او آمده گوئید به ملاء

یهودا:
ای پدر تشویش از شمعون مکن
چشم‌های خویش را جیحون مکن
شاه را گردیده حاصل اشتباه
گفت جاسوسید می‌خواهم گواه
شرط کردیم ابن‌یامین را بریم
رفع این تهمت ز حق خود کنیم

یعقوب:
زین سخن بابا مرا معذور دار
دل رضا نبود به حق کردگار
ابن‌یامین بهر دردم چاره است
یادگارم از یوسف آواره است
شرط کردید ابن‌یامین را برید
دربدر از شهر کنعانش کنید
داغ او ترسم نهید اندر دلم
بی‌دوا سازید درد مشکلم

یهودا:
حق جوانمرگم نماید ای پدر
گر خیالی باشدم جز دفع شهر
ابن‌یامین را بکن با ما روان
کن توکل بر خداوند جهان
دست او را ده به دستم از وفا
پنج روز دیگرش از من بخواه

یعقوب:
حالیا کاین شرط کردی ای پسر
راضی‌ام او را ببر سوی سفر
دست من بر دامنت نور بصر
مهربانی کن به او جان پسر
ابن‌یامین را سپردم بر شما
بر شما حافظ بود لطف خدا

یهودا:
ایا برادر با جان برابر محزون
چه آفتاب قدم رنجه کن ز خانه برون
برو ببین تو پدر را به آه شیون شین
مصمم سفری ای مرا تو نور دو عین

ابن‌یامین:
خداحافظ پدر جانم فدایت
ببوسم وقت رفتن دست [و] پایت
کجایی یوسف ای جان برادر
ز هجرانت پدر گشته مکدر
پدر گر یوسفت بودی در اینجا
ز بعد من ترا دادی تسلا

یعقوب:
امان از این سخن جانم تو خستی
تو گفتی یوسف و پشتم شکستی
چه شد آن سر و روی ماه باره
به کوری‌ام دمی سازد نظاره

یهودا:
فغان بس است ایا باب بی‌کس نالان
ز ناله‌ات بنمودی کباب فرزندان
زنیم بوسه تمامی به خاک پای شما
روانه‌ام بسوی مصر این دم ای بابا

یعقوب:
روان شوید پدر جان خدا پناه شما
کجاست یوسف من نیست در میان شما

یهودا:
پدر در ایندم رفتن دلم کباب مکن
دو چشم‌های مرا ای پدر پر آب مکن
خدا بداد دلش رس که بند هجران‌ست
برس به داد دل او که پیرو نالان‌ست

یعقوب:
وصیت است مرا ای پدر به حق خدا
دهید گوش بمن حق خالق یکتا
به شهر مصر چه وارد شدید جان پدر
نمی‌روید ز یکسو زیاده از دو نفر
خدا نخواسته می‌ترسم از جفای جهان
که چشم زخم رسد بر شما ز جور زمان

یهودا:
به چشم ای پدر مهربان افکارم
که من وصیت تو ای پدر بجا آرم
برادران عزیزان ز جای برخیزید
لوای خرمی و خوشدلی برافروزید

شمعون:
ای خدا سوختم از آتش هجر اخوان
سخت دشوار بود درد غریبی یاران
ابن‌یامین نه بمثل من خونین جگر است
یادگار است ز یوسف که عزیز پدر است
چه کنم من که ندارد غم من بابایم
مگر آیند برم باز برادرهایم

یهودا:
مژده یاران که کوتاهی عمر سفر است
شهر مصر است سوادی که عیان در نظر است
به وصایای پدر جان و سر خود بازید
هر یکی از طرفی ناقه خود را تازید

ابن‌یامین:
آه صد آه که تنها ماندم
من بیجاره در اینجا ماندم
ای غریبی تو بلای جانی
مونس جان من نالانی
ای غریبی بر سرم کردی تو خاک
پیراهن را کنم از دست تو چاک
آه رفت صبر من خسته به باد
یادم از یوسف گل چهره فتاد
ای مرا قوت جان ای یوسف
ای مرا روح روان ای یوسف
اگر امروز در اینجا بودی
ابن‌یامین ز چه تنها بودی
ای برادر تو شکستی کمرم
داغ تا حشر نمودی در جگرم

جبرئیل:
سلام من به تو ای فخر آل اسرائیل
رسانده است سلامت خدای رب جلیل
که رخت سلطنت خویش را بکن از تن
سوار شو به فرس برقعی به رخ افکن
بصد شتاب روان شو بسوی آن ناکام
به آن مکان چه رسیدی به احترام تمام
بده تسلی آن طفل مبتلای غمین
برادرت که مسمم به نام بن‌یامین

یوسف:
علیک من به تو ای پیک کردگار جلیل
دلم کباب نمودی از این جبرئیل
کنم لباس مبدل به اشک گلناری
روم به پرسش احوال او من از یاری
فکنده است چرا از سرش عمامه به خاک
نموده است ز چه گریبان خویشتن را چاک

جبرئیل:
زنید بر سرایا شیعیان شاه شهید
به یادم آمده است از رقیه نومید
چه ماهتاب شبی از خرابه بیرون رفت
میان کوچه شام داغدار دلخون رفت
گهی چو مرغ سر خود به زیر پر می‌کرد
گهی ز درد یتیمی پدرپدر می‌کرد
که ناگهان رسیدند دخترانی چند
زدند سنگ چنان تا به خاکش افکندند
نگشته مثل رقیه کسی به دوران خوار
امان امان ز یتیمی آخرین فکار

یوسف:
چرا ای جوان جامه کردی تو چاک
چرا ریختی بر سر خویش خاک
مگر بر تو کردند ظلم و عتاب
اشکت روان‌ست مانند آب
گمانم غریبی ایا تو جوان
که از دل برآری خروش [و] فغان

ابن‌یامین:
چه گویم که رفت از دل من شکیب
غریبم غریبم غریبم غریب
چه سازم در اینجا که بیچاره‌ام
ز شهر و دیار خود آواره‌ام
مرا خوانده در مصر سلطان مصر
چو بلبل شوم در گلستان مصر

یوسف:
دلم شد کباب از غم زاری‌ات
مریز اینقدر اشک گلناری‌ات
در این ره کسی با تو همراه بود
که همراه تو اندر این راه بود

ابن‌یامین:
بدی نه برادر مرا چون قمر
که بودی یکی از دگر خوب‌تر
در این شهر گشتیم از هم جدا
ندانم که رفتند اندر کجا

یوسف:
مخور غصه گردم دلیل رهت
رسانم به سیارگان چون مه‌ت
بیا با من اینجا نظر کن ببین
رفیقانت اینجاست ای دلغمین

ابن یامین:
ای برادرها مرا تنها چرا بگذاشتید
رسم [‍و] قانون محبت از میان برداشتید
حالت ای شمعون بگو چون‌ست اندر این دیار
کز فراق تو بود آهم یکی اشکم هزار

شمعون:
شکرالله جز غم دیدارتان کاری نبود
دم‌به‌دم شه عزتی بر عزت من می‌فزود
یک نفر تا بدهد بر این سپه آب و گیاه
با من‌آ تا که رویم اندر حضور پادشاه
پادشاها آمدند اینک برادرهای من
مژده آوردند نور دیده بینای من
این پسر با آنکه گرگش خورد از یک مادرند
این دو دردانه امیر از یک تن [و] یک گوهرند

یوسف:
خوب دانستم ندارد این سخن دیگر مقام
باید اول داد مهمان را طعام آن گه کلام
ای وزیر از بهرشان اینک طعام حاضر کنید
از برای هر دو تن خوانی به مجلس آورید

وزیر یوسف:
بیاورید ایا حاضران به عز وقار
ز آشپزخانه برای همین گروه نهار

ابن‌یامین:
آه سد آه که در زلزله آمد بدنم
یادم آمد به خدا یوسف گل پیرهنم
گر که یوسف به خدا حال در اینجا بودی
ابن‌یامین ز چه رو آه که تنها بودی
ای برادر به خدا باز شکستی کمرم
به خدا تا تو نیائی من از این نان نخورم

یوسف:
ای پسر چیست ترا از چه کنی نوحه‌گری
از برای چه تو گریان شدی [و] نان نخوری

ابن‌یامین:
پادشاها بخدا داشته‌ام تاج سری
نام او یوسف آواره [و] والا گهری
گرگ در کودکی‌اش خورد مرا پشت شکست
می‌زنم از غم او دست تاسف بر دست

یوسف:
مشو آشفته مزن پنجه دگر بر اعضا
گرگ هرگز نخورد کودک پیغمبر را
من رفیق تو شوم جان برادر به طعام
مکن اندیشه بیا در بر من ای ناکام

ابن‌یامین:
آه و صد آه که از دست تو شد دل از دست
دست یوسف به نظر آمد و پشتم بشکست
پادشاها مکن از بهر خدا مایوسم
اذن فرما که تا دست شریفت بوسم

یوسف:
ای جوان من دل تو نشکنم از بهر خدا
نگذارم که زند بوسه کسی دست مرا

ابن‌یامین:
بوی یوسف به مشامم رسد از دست شما
دست خود را تو بده تا که ببوسم ز وفا
دست من دامنت از چهره برافکن تو نقاب
پرده از خورشید رخ برادر ای عالی‌جناب

یوسف:
سخن آهسته بگو صبر ز جانم بردی
من همانم که تو اندر پی آن می‌گردی
من به قربان تو ای بلبل زرین پر و بال
یوسفم من [،] تو عزیز منی ای نیک خصال

ابن‌یامین:
شه خوبان مه کنعان تو کجا مصر کجا
شرح احوال بیان کن که شوم نغمه سرا
ز چه ای گل تو به گلزار چمن دور شدی
باعث رنجش قلب من مهجور شدی
ای بسا خجلت اخوان به سر و روی سپاه
که فکندند چنین سرو قدی را در چاه

یوسف:
وقت آن نیست برو نزد برادرهایت
تا ندانند منم مهر جهان آرایت
مطلب این است ایا نور به صد قوت جان
فکر آنم نگذارم بروی در کنعان
ای مرا گشته ز جان محرم اسرار وزیر
مطلبی هست دمی گوش بمن دار وزیر

وزیر یوسف:
خسروا حکم تو جاری ز عرب تا به عجم
مطلبت چیست بفرما ایا تاج سرم

یوسف:
ای وزیر این پسر از ما همه بهتر باشد
با من از مام و پدر هر دو برادر باشد
بارو فتی بگیرید نهان از اغیار
ساو و پیمانه بگیر تو به بارش بگذار
تا من او را بستانم ز برادرهایش
دیده روشن کنم از روی جهان آسایش
برو اکنون در انبار بگشا بار بگیر
آنچه گفتم به تو البته بجا آر وزیر

وزیر یوسف:
ایا گروه کنعانیان همه ز خرد [و] کبار
با من آئید بانبار شما گیرید بار
بارها را پر نمائید چه از خرد [و] کبیر
لیک سازید دعا بر من بر جان امیر

یهودا:
ای کردگار عالم ای حی دادگیر
بنما امر را تو زین جا بلندتر
خصمش همیشه باد چو توسن بزیر ران
رو آورید سوی دیار ای برادران

وزیر یوسف:
ای کاروانیان همه دزدید رهزنید
استاد حیله‌اید خداوند فتنه‌اید
سرقت نموده‌اید ز انبار سا را
بر ما نداده‌اید برای مطاع را

یهودا:
استغفرالله این چه خطا و چه تهمت است
بر ما مگو تو کذب که افغال [و] غیبت است
این بار ما و این تو اگر سا پیش ماست
برما نما هر آنچه بخواهی که این خطاست

وزیر یوسف:
بازجویی کنم این قافله را یک به یک
نبود هیچ به منظور شما حق نمک
ساوم اینجاست ببین روی شما باد سفید
عجبا حق نمک بود به جا آوردید

شمعون:
ابن‌یامین تو ما را همه رسوا کردی
دزدی از بهر چه دیگر تو در اینجا کردی
راستی گفتی تو عمل از پسر راحیل است
کارها کرده وزیرا که در تفصیل است
لیک از خردی و از طفلی و نادانی است
گر کنی عفو وزیرا به یقین او نیکوست

وزیر یوسف:
من که باشم که بر این عاصی خاطی گذرم
باید این لحظه شما را بر سلطان ببرم
ای امیر این پسر از جملگی طرارتر است
دزد بی‌جان بود و از همه مکارتر است
عرض کردم که بدانی که نی‌ام من غماز
خواه بنواز تو این طایفه خواهی بگداز

یوسف:
حکم آن‌ست که محبوس بود در بر من
مگذارید که دیگر برود سوی وطن
دزد پیمان نباید که وطن را بیند
باید از گلخن زندان گل حسرت چیند

یهودا:
ای امیر بهر خدا بخش تو جرم این دلگیر
تو به جای او یکی از ما نگهداری امیر

یوسف:
خلاف است دزدی را رها کردن
بجای او دگر را گرفتن [و] بستن
خلاف نیست برو دیده را مکن غمناک
مریز آبروی خویشتن دگر بر خاک

یهودا:
ای برادرهای ذی‌شأن‌م بیائید از وفا
عرض من را گوش دارید آن از ره صدق صفا
روی خود آرید بر سوی دیار خویشتن
من نمی‌آیم روید این دم شما سوی وطن

شمعون:
خدا پناه تو گردد ایا برادر جان
رویم حال از اینجا به جانب کنعان
رویم سوی پدر آن گزیده داور
که بلکه چاره نماید پدر برای پسر

یعقوب:
خداوندا دگر طاقت ندارم
ز هجران پسرها بیقرارم
کجایی یوسف من ابن‌یامین
شدم از هجرتان من زار غمگین
ز هجران پسرها دل ندارم
رسان یارب پسرها در کنارم

شمعون:
سلام ما پسران بر تو ای جناب پدر
به خدمت رسیدیم این زمان ز سفر

یعقوب:
علیک من به تو از هجرتان در افسوسم
یکان یکان برم آئید روی‌تان بوسم
امان امان جگرم سوخت باز و اویلا
ابن‌یامین چه شده نیست در بین شما

شمعون:
ای پدر جان ز تو خجلت دارم
آنچه واقع شده به عرض آرم
ابن‌یامین چو در آن ملک رسید
گشت محبوس به فرمان امیر

یعقوب:
بخدا دزد نباشد پسرم
فکر کردید بسوزید جگرم
جان سپارم به خدای ذوالمن
نیست دیگر به خدا طاقت من

شمعون:
سخنانم همگی باشد راست
کاروان جمله بر این امر گواست
او به جرم دزدی ساع ای پدر
گشته محبوس همان نور بصر

یعقوب:
گر چنین است به زخم دل من ریخت نمک
آنچه گویم بنویسید به سلطان یک بیک
هجر یوسف ز دلم برده قرار ای سلطان
گشته پنهان ز نظر کرده خفی سر نهان
از غم یوسف هجران بلا رنجورم
از دو چشمان بخدادان به جهان من کورم
ما همه اهل بلائیم و غم از روز ازل
نکند زاده یعقوب نه دزدی نه خلل
گر که آهی بکشم از دل سوزان ای شاه
نگذارم احدی زنده ز ماهی تا ماه
خوف کن از شرر آه من ای شاه جهان
کن روان ور دو چشممان مرا در کنعان
ختم شد مهر و نماز و تو برخیز ز جا
روی بنما به سفر ای پسر از بهر خدا

شمعون:
رفتم اینک بسوی مصر پدر انشاءالله
چهار منزل یکی می‌روم انشاءالله
ای یهودا به فدای سرت این دم جانم
این زمان بر سوی شاه قاصدی از کنعانم
نامه دارم بیا خدمت آن شاه بریم
تا که بدهیم به دست شه والا تکریم

یهودا:
سلام ما بتو ای پادشاه با فرهنگ
بگیر نامه یعقوب ای فلک اورنگ

یوسف:
مرعلیک از نامه‌ات شادان نمودی خاطرم
ای وزیر این نامه را بستان بخوان اندر برم

وزیر یوسف:
خسروا یعقوب پیغمبر رقم بنموده است
رسم قانون مروت در عدالت بوده است
دزد نبود زاده یعقوب ای شاه زمن
کن مرخص کو بود در روز [و] شب غمخوار من
آه اگر از سینه‌ام آید برون ای پادشاه
زنده در عالم نماند یک نفر ار مصری‌ها
حال گفتم والسلام این اول و این آخر است
ابن‌یامین دزد نبود زاده پیغمبر است

یوسف:
بارالها مانده‌ام حیران ندانم چون کنم
قلب محزون پدر را تا به کی جیحون کنم
ای خدا از بهر بابم طاقتم گردید طاق
جان بلب آمد ندارم بیش از این تاب فراق

جبرئیل:
سلام من بتو ای دلیل هر گمراه
پیام داده خداوندگار ارض [‍و] سما
شده است حکم ز خلاق بر سرت جاری
نقاب از رخ چون آفتاب برداری
روانه کن ز برای پدر تو پیراهن
که چشم حضرت بابت شود از او روشن

یوسف:
علیک من به تو ای جبرئیل نیک خصال
هزار شکر مرا آمده زمان وصال
شوید جمع شما ای گروه کنعانی
که با شماست مرا گفته‌های پنهانی
خبر دهید به یوسف شما چه‌ها کردید
چه کرده بود که او را به چاه افکندید
کنون ز عارض خود من نقاب برچینم
نظر کنید که می‌شناسیدم

یهودا:
بزرگ هست خدای کریم جل جلال
که بر جناب تو داده است این قدر جلال
ولی توقع ما از تو هست از احسان
که بگذری تو ز تقصیر ما برادر جان

یوسف:
نمی‌کنم به شما من بدی و لیک شما
به من زیاد نمودید ظلم و جور جفا
بیا بگیر تو پیراهن مطهر من
ببر برای پدر دیده‌اش شود روشن

یعقوب:
بارالها از تو دل‌ها را نشاط
ای ز حکمت جسم و جان را ارتباط
مانده‌ام تنها خدایا همدمی
دل پر از درد است یا رب محرمی

دنیا:
ای برادر تو بیا در بر من
یک زمانی تو بشو یاور من
جات خالی بود ای نور بصر
هم بر خواهر هم بهر پدر
گر نیایی بخداوند جهان
می‌سپرد باب ز هجرانت جان

جبرئیل:
ای صبا اینک تو هستی نفس رب رحیم
امر خدمت شده این دم ز خداوند کریم
بوی پیراهن یوسف به مشام یعقوب
برسان تا نرسیده است ز کنعان محبوب

یعقوب:
بگذارید عزیزان پسرم می‌آید
یوسف گمشده یاران به برم می‌آید
ای خوشا آن که ببینم رخ زیبای پسر
که شود قوت چشمان پر از خون پدر
ای صبا بر تو پیامم به پسر فوری و زود
برسان بود عبیرش به مشامم چون عود

دنیا:
ای پدر چشم نداری به کجا رفتی آه
ای دخیلت تو مبادا که بیفتی در چاه
مگر از دوری فرزند تو دیوانه شدی
که فراری به دل سوخته از خانه شدی

یهودا:
مژده بابا پسر گمشده‌ات پیدا شد
غم مبدل به فرج گشته جهان با ما شد
والی مصر بود یوسفت ای بابا جان
صاحب مملکت [و] حشمت سلطان جهان
تحفه آورده‌ام از بهر تو این پیراهن
دیده را ساز ز پیراهن یوسف روشن

یعقوب:
بوی یوسف به مشامم رسد از این جامه
می‌کند باد صبا گیسوی گل را شانه
ای به درد دل من مرهم [و] درمان یوسف
بویت آید به دماغ من نالان یوسف

جبرئیل:
شیعیان یاد نمائید غم و شیون و شین
یادم آمد به خدا جامه پرخون حسین
زینب از کرببلا چون به وطن برگردید
پیرهن داد به صغرای حزین نومید
حال این جامه از آن جامه مرا یاد آمد
شیعیان زلزله بر عالم ایجاد آمد

یعقوب:
شکرالله که سرافراز جهان گردیدم
پیر بودم من از مژده جوان گردیدم
چند سالست که از بار فراق [و] غم [و] درد
کور بودم به خدا جامه او روشن کرد
ناقه آرید که خواهم بچشم شهد وصال
بنشانید و به محمل همه اهل و عیال

جبرئیل:
سلام من به تو باد ای عزیز رب رحیم
پیام داده ترا کردگار حی قدیم
بروز مصر برون با سپاه و جاه جلال
برای آنکه نمایی پدر را استقبال

یوسف:
علیک بر تو خدا را مطیع فرمانم
کمینه بنده پروردگار سبحانم
ایا وزیر خبر کن سران لشگر را
دلاوران و دلیران صاحب افسر را
بر اسب‌های سبک پی چوبار بنشینید
ز باغ بادیه گل‌های خرمی چینید
که خواهم آنکه پدر را نمایم استقبال
بود زیادی لشگر مرا شکوه جلال

وزیر یوسف:
ایا سران سپه حکم شده ز شاه مصر
شوید حاضر آئید شما سپاه مصر
نموده میل چنین پادشاه با اجلال
که خواهد آنکه پدر را نماید استقبال

یعقوب:
ای یهودا سپهی بینم از اندازه برون
می‌زند موج در این دشت بسان جیحون
سپه از کیست بگوئید که سردارش کیست
ای سپه گو ز کجا آمده بی‌چیزی نیست

یهودا:
ای پدر این سپه از لشگر یوسف باشد
فلک از رشگ جنابش به تلطف باشد
اینقدر داده خداوند به او جاه و جلال
می نگنجد به زبان آنچه نمایی به خیال

یعقوب:
آن جوانی که بود قامت او سرو سهی
آن جوانی که بود بر سر او تاج شهی
ای پدر آن پسرت یوسف نیک اقبالست
بنگر او را که چه سان با چشم [‍و] اجلال است

یوسف:
حاضران تاج سرم می‌آید
با قد خم پدرم می‌آید
اگر از اسب فرود آیم من
نقض شاهی‌ست به پیش دشمن

جبرئیل:
تو بر سپاه و جلالت مناز ای یوسف
پدر پیاده رسد پیشبازت ای یوسف
تو احترام نکردی چه بر جناب پدر
ز نسل تو نشود در زمانه پیغمبر

یوسف:
بلی خلاف ادب کردم خطا کردم
مرا ببخش خدایا به خود جفا کردم
سلام من به تو ای باب مهجورم
ز نور شمع جمال تو شاد [و] مسرورم

یعقوب:
علیک من به تو ای نور چشم بینایم
بیابیا ز فراقت کباب شد جانم
این بود یوسف عزیزان یا که می‌بینم به خواب
پیش آ تا گیرم از رویت گلاب

جبرئیل:
از این کلام به خاطر فتادم ای یاران
از این محبت یوسف به همره اخوان
به آن مذلت طفلی که شد به چاه نهان
رضا نمی‌شود اینک به خجلت اخوان
کسی که گریه کند بر حسین [و] عترت او
حسین چگونه رضا می‌شود به خجلت او

تعزیه سرای 72 تن                     نوشته عباس سیفی نژاد

 



کیمیایست عجب تعزیه داری حسین .... که نتوان زکسی منت اکثیر کشد
یکی از نویسندگان وبسایت : عباس سیفی نژاد
09184339021
****
09365088749

abas.seyfi@yahoo.com

استدیو عسگری
سایت تعزیه حصار خروان
بازار شام
حمزه سید الشهدا
ساوه
سبزوار
شاه چراغ
امام زاده نجمه خاتون
امام زاده اسحاق
شاهزاده بی بی حلیمه خاتون
شاهزاده اسماعیل
حضرت معصومه
جشنواره عاشورایی
بلوچستان
فارس
کردستان
مشهد
رزدجرد
تعزیه حضرت عباس و امام حسین به زبان ترکی
نسخه قدیمی
نسخه تعزیه به زبان ترکی
نسخه تعزیه
ترکی
قزوین
ورس
شیراز
یزد
اردهال
کاشان
اردبیل
شهادت حضرت قاسم
شهادت حضرت علی اکبر
شهادت حضرت حربن ریاحی
شهادت حضرت رقیه
شهادت امام رضا
شهادت حضرت زهرا
شهادت حضرت علی (ع) را به عموم عاشقان و مردم جهان تسلیت عرض می کنیم
گروه های تعزیه خوانی
اطلاعیه
اعلانیه
دانلود
نطرسنجی
هیئت هفتگی
تفرش
درگذشت
مشهد
اراک
قم
تهران
اجرای تعزیه در سراسر ایران
محمد حسین محبی

پایگاه جامع عاشورا
ابزار و قالب وبلاگ
هواداران محمد حسین محبی
دهه سوم1393
اشعار(حدیث اشک)
مسجدآشتیانیها
تعزیه گوه مخلص تعزیه طالقان
ایوان زمان
استریو یاس زیاران
قیمت اهن
توپ صدا دانلود آهنگ
تعزیه نهاوند
همه چیز در سایت تعزیه
چوپان دروغ گو
نظرسنجی
نسخه تعزیه
تعزیه در روستای ازنوجان
یاران تعزیه
کانون قرآن دانشگاه آشتیان
فروش عمده ایرانسل
گنجینه تعزیه
استدیو عسگری
تعزیه سیرجان سایت
تعزیه در جلنگدران
تعزیه سیرجان
شیپور سعید نبئی
عكس تعزیه خوانان
بیوگرافی تعزیه خوانان
دانلود فیلم تعزیه
انجمن تعزیه ایران
تعزیه خوانی استان اراك
تعزیه حرفه ای ایران سایت
شماره تعزیه خوانان برتر
شاهنامه فردوسی
تعزیه قودجان
آپلودفایل
تعزیه سرا
روستای نایه سایت
نسخه تعزیه متوكل عباسی
نسخه به چاه انداختن حضرت یوسف
نسخه تعزیه پادشاهی حضرت یوسف
نسخه كامل مجلس تعزیه روح الارواح
نسخه مجلس تعزیه «عالم ذر»
استدیو عسگری
گنجینه تعزیه

دانشنامه عاشورا

 

مراسم تعزیه خوانی ( شبیه خوانی) در آبان وآذر 1394
طرح آموزش ترومپت تعزیه (به صورت مجازی )
سلام
اشعار دوبیتی در تعزیه و پیشخوانی و می خواری و رزم و ...
موضوع جدید؟
عکس های تعزیه از چندین دوره (70سال) به قبل و بعد . . . . . . . . .
نسخه های کامل انواع تعزیه ها به زبان های مختلف
توضیح نسخه تعزیه
نظر سنجی مهد تعزیه ایران1
دانلود تعزیه به صورت صوتی و تصویری

نسخه کامل تعزیه به زبان های مختلف تعزیه سرای72تن شیپور تعزیه صوتی و صویری عکس های قدیمی تعزیه انواه نسخه های تعزیه در هر ضمینه ای اجای مراسم تعزیه و نئاتر در ایران در ایران وسراسر کشور به صورت مجازی اصفهان قزوین 1394 با ما به روز باشد اشعار چایی تهران+قم+اصفهان+بوشهر+قزوین+تفرش و.... اجرای تعزیه تعزیه خوانی و شبیه خوانی تعزیه در روستا های ایران 1393 اجرای مراسم تعزیه در ایران(قدیم) اشعار تعزیه تعزیه در شینقر خلاصه نسخه تعزیه تفرش عکس در تعزیه عباس سیفی نژاد آموزش شیپور و ترومپد تعزیه تعزیه حضرت رقیه تهران شیپور و ترومپت و سایدرام در تعزیه سخه قدیمی تعزیه +تعزیه سرای 72تن لباس تعزیه و اكو تعزیه سرا جدید ترین نسخه های رایگان مهدتعزیه ایران نسخه تعزیه حضرت عباس به زبان ترکی زره پوشی و رزم تعزیه گوشه از تئاتر در تعزیه انواع نسخه های تعزیه به صورت pdf 1 . صیاد کشی یزد 2. شهادت شاه شمس الدین محمد علویجه 3 . حج امام  اساتید موزیک و موزیکال موسیقی اشعار دوبیتی در تعزیه و پیشخوانی و می خواری و رزم و ... علائدین قاسمی و رضا حیدری و امیر محبی و محمد حسین محبی و حبیب نا نسخه های .مجلس تعزیه شهادت حضرت عباس در زمینه اراک و منسوب به می نسخه کامل تعزیه ترومپت و سایدرام دیدگاه جدید تعزیه خوانی سخه تعزیه های مختلف +عباس سیفی ن بزم در تعزیه تعزیه در سراسر ایران آموزش تعزیه مرداد و شهریور در تعزیه سرای72تن 

اولین وبلاگ داستان EXO
دانلود سریع نرم افزار
کدستان - مرجع بزرگ کد و ابزار رایگان وب نویسان
لنزک
bartarin ha
میــــــکس شـــــــارژ
دانلود سریع نرم افزار @
شبکه اجتماعی رنگریز
شبکه اجتماعی ایرانی رنگریز
اشعار(حدیث اشک)
تعزیه کاشمر
دانلود آهنگ جدید
تعزیه بادرود
استدیو یاس زیاران
تعزیه بنابر
گروه تعزیه خوانی عاشقان ثاراله شهرستان زرقان فارس
استدیو عرفان تفرش
دانلود بازی و برنامه ی موبایل
گروه تعزیه خوانی عاشقان ثاراله شهرستان زرقان فارس
مسجدآشتیانیها
ستاد برگزاری تعزیه روستای نشلج
هنرکده(دنیای موسیقی ،گیتار ، نت ،ترانه ،نقاشی و..)
گروه تعزیه خوانی باب الحوائج شهرکندر
ساعت دیواری طرح پانـــا اورجینال سایز بزرگ
تعزیه در اتو
تعزیه سرای سبز
هواداران استاد مظفر قربان نژاد
هفت گنج
تعزیه سرای هیو
حامیان تعزیه
دوستداران استاد رضا حیدری
سایت خبری روستا تولا
تعزیه خوانان نهاند
تعزیه حصار خروان
چوپان دروغ گو
تعزیه روستای ازنوجان
کفش کاغذی
جامعه مجازی ایرانیان
دوستاران ابولفضل صابری
خوانسار و تعزیه خوانی حرفه ای
گروه تعزیه خوانی نینوا
تعزیه هیئت قاسم ابن الحسن سرشک
کانون تعزیه شهرستان خلیل آبادخراسان رضوی
تعزیه خوانی در روستای نشلج
استدیوغلامی
هیات تعزیه شهر ششتمند
ندای تعزیه
نسخه تعزیه 1
تعزیه حرفه ای
نسخه تعزیه
یاران تعزیه
تعزیه قودجان
آشتیان
روستای نایه
دانشگاه آشتیان
استدیوعرفان
تعزیه قمر بنی هاشم احمداباد زرند کرمان
تعزیه سنتی
سفینه نجات
وبلگ تعزیه
ساخت موزیک
تعزیه قودجان
تعزیه سیرجان
یاران تعزیه
کانون قرآن دانشگاه آشتیان
تعزیه سرای 72تن
تعزیه سرا
استدیو عسگری
روستای نایه
دانشگاه آشتیان
روستای كهك

 

به نظر شما برترین موافق خوان كشور چه كسی می باشد؟؟؟











بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
کل بازدیدها : نفر
کل مطالب : عدد

onLoad and onUnload Example

روزشمار محرم عاشورا
 


مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ

By Ashoora.ir & Blog Skin